عکسهای اختصاصی از بازیگران

"مهوش" ستاره سینمای قبل از انقلاب به کشور برمی گردد!

"مهوش" ستاره سینمای قبل از انقلاب به کشور برمی گردد!



مهوش (ماه وش)، ستاره سینمای ایران پیش از انقلاب اسلامی است. او به علت تومور مغزی، در حال بازگشت به ایران است. مهوش، برای شناخته نشدنش، با نام اصلی اش، صغری گلاری، به ایران می آید.

او با کمک علی منفرد- یکی از مقامات امنیتی ایران پس ا زانقلاب اسلامی- از یک حادثه ترور، جان سالم به در می برد. حادثه ترور مهوش، توسط اردشیر بادپا (پسر ناخلف مردی پرهیزگار به نام ملاباقر- که زمانی ناجی مهوش بوده و با نیت خیر، برای درامان بودن مهوش ازتعرض پسر ناخلف ملاباقر، او را صیغه خود کرده بود) و نیز همدستی رقبای جوان مهوش در سینمای ایران پس از انقلاب اسلامی، طراحی شده است.

مهوش، سراغ تقی باقلوا- پادوی تریاکی و دلباخته قدیمی اش- که یک بار نیز، در گذشته جان او را نجات داده است، می رود. به رغم تلاش های مقامات دولتی و حتی خود مهوش، برای پخش نشدن خبر ورود مهوش به ایران، خبر آمدن او پنهان نمی ماند. علی منفرد، به رغم مخالفت با عملکرد گذشته مهوش، به علت بیماری او، تصمیم می گیرد با کمک مقامات فرهنگی و سینمایی و..، مخارج عمل جراحی مهوش را تأمین کند و...



اولین سؤالی که درمورد این اثر، ذهن مخاطب اندیشمند و صاحب دغدغه را درگیر می کند، این است که موضوع انتخابی این فیلم، چه ویژگی و شاخصه فرهنگی واجتماعی و... مناسبی داشته و درپی کدام دغدغه فرهنگی بوده که برای سرمایه گذاری و تولید انتخاب شده است!

با کمی تأمل در این اثر، به راحتی می توان به شاخصه های فیلم های پیش ا زانقلاب (که متأسفانه با لفظ رایج فیلم فارسی مشهورند) در آن، پی برد که به زور رنگ و لعابی نچسب و حتی سطحی، یک سویه و غیرواقعی از فضای دوران پس از پیروزی انقلاب اسلامی، تلاش بیهوده ای شده است تا به عنوان اثری فرهنگی و ارزشمند پس از انقلاب، معرفی شود. انتخاب نام مهوش (ماه وش)، نوع آرایش وستاره بودن او، در کنار طرح برخی از شخصیت های متنفذ وخوشگذران رژیم دوران طاغوت مانند باتمان و...، به علت تداعی برخی شخصیت های فضای هنری نامناسب دوران طاغوت، برای مخاطب بی معنا نمی تواند باشد. درگیری ها و دیالوگ های مهوش و باتمان در اتاق خواب، صحنه بدمستی باتمان و ورود او به اتاق خواب، رقص و آواز تقی باقلوا، صیغه کردن مهوش توسط ملاباقر با توجیه در امان ماندن مهوش از دست پسر ناخلف ملاباقر، سیگار کشیدن مهوش و نوع آرایش و وضعیت حجاب او و بقیه زنان، گفت وگوهای بین مهوش و تقی باقلوا و ابراز احساسات آنها به همدیگر، حرف ها و برخی ناسزاهای زشت و رکیک تقی و... فقط مواردی از نکات نامناسب و قابل تأمل این اثر ظاهراً هنری است.

در این اثر، چنین القاء می شود که، نه تنها فضای سینمای پس از انقلاب با سینمای قبل از انقلاب، بلکه فضای عمومی فرهنگی- هنری، اجتماعی کشور هم، نسبت به قبل از انقلاب، هیچ تغییری نکرده است.

مهوش، سینمای قبل از انقلاب را، پاسخ بازیگر به تمام توقعات هرکس و ناکس می داند. تقی باقلوا در مورد سینمای این دوره (یعنی سینمای پس از انقلاب) معتقد است: «سینما، شده سیم نما. بستگی دارد سیمت، به کجا وصل باشد.»
مقامی (یکی از مدیران فرهنگی و سینمایی که هیبت مذهبی- محاسن، پیراهن یقه سه سانتی و... دارد)، معتقد است، آمدن مهوش به ایران،ورود یک بازیگر به صحنه سالم فرهنگ کشور است.

اما، درهمین زمان، بازیگران زن سینما، دوست پسر دارند و حتی یکی از آنها (سوسن) به نظر می رسد که با اردشیر بادپا (پسرملاباقر)، سروسری دارد. اردشیر، قبل از انقلاب پدرش را می کشد تا هم مهوش را بدست آورد و هم، زمین های وقفی را تصاحب کند. اما همین شخص، بعد از انقلاب، چنان در سایه امنی قرارگرفته است که هنوز با بازیگران و اهالی سینمای بعد انقلاب مراوده داشته و به رغم اینکه خودش با بازیگران زن سینمای بعد انقلاب رابطه ناسالم و غیراخلاقی دارد، صاحب چنان برو و بیایی درفضای حکومت جمهوری اسلامی است که مهوش را تهدید می کند، او را به دادگاه منکرات خواهد داد.

وقتی علی منفرد با کمک برخی مقامات می خواهد هزینه درمان مهوش را بپردازد، به مهوش توصیه می کند که مصاحبه مطبوعاتی کند و بعد از مصاحبه، برخی از همین مقامات (مانند مقامی از مدیران فرهنگی و سینمایی) اظهار رضایت خود را اعلام می کنند. پس، پرداخت هزینه درمان یک بازیگر سینما از سوی مقامات فرهنگی و سینمایی ایران بعد از انقلاب اسلامی نیز، نمی تواند از سرخیرخواهی و نوع دوستی باشد، بلکه اینهم، یک نوع معامله و شکل دیگری از همان توقعاتی می تواند باشد که مهوش و تقی باقلوا از آن یاد می کردند.

فضای فرهنگی وهنری سینمای پس از انقلاب، آنقدر آشفته و نامناسب است که حتی، یکی از فیلمسازانی که از زمان رژیم سابق، مهوش را می شناسد و هنوز مایل است که مهوش، همان مهوش سابق باشد، وقتی پاسخ منفی او و برخورد تندش را می بیند، به راحتی از اینکه مهوش، همان مهوش سابق نیست، اظهار تأسف خود را در مصاحبه ای با خبرنگاران اعلام می کند و می گوید:«متأسفانه، مهوش، از لحاظ باطن، مهوش سابق نیست.»

دراین اثر، دیانت و مفاهیم دینی وعرفانی، تعریف صحیح منطبق برشریعت و متون دینی ندارند. تقی باقلوا که قبلا یک پادو دلباخته مهوش بوده و اکنون، دوره گردی بیش نیست و «جان مولا» لقلقه زبان اوست و به ائمه اطهار(ع)، قسم می خورد، برای مهوش، شعرهای عاشقانه -البته از نوع لاله زار ی اش- می خواند و همچنان، در آتش عشق مهوش می سوزد و اشک می ریزد. مهوش، سرسجاده درحال نماز و راز و نیاز با خداست با تسبیح، ذکر می گوید و اشک می ریزد؛ اما تقی باقلوا- عاشق دلباخته اش- را «تقی جان»، «باقلوای من» و... صدا می کند وحتی وقتی او سرزده وارد اتاق مهوش می شود، می گوید:«خیلی دوستت دارم، تقی. اما سرزده وارد اتاقم نشو.» وقتی مهوش از تقی می خواهد که او را به زیارت ببرد. تقی، می گوید:«زیارت بی تو، اعتکاف است.» و درجای دیگر به مهوش، می گوید:«تو آمرزیده خدایی هستی.»

مهوش، شخصیت تقی باقلوا را با شخصیت ملاباقر مقایسه می کند و می گوید:«تقی! تو قطره بی ریایی و ملا، دریای بی ریا، درچشم من، کمتر از ملا نیستی.» درحالی که، تقی مردی تریاکی است، آواز می خواند، می رقصد، حرفها و ناسزاهای زشت و رکیک می گوید، آنقدر با مهوش خودمانی است که او را تا جلوی حمام همراهی می کند و خودش جلوی حمام منتظرمی ماند، بی اجازه وارد اتاق او می شود، به او انواع و اقسام ابراز احساسات را می کند و درآتش عشق مهوش هم، سالهاست که می سوزد. گرچه، ملاباقر هم قبلا خود را با مهوش مقایسه کرده و هیچ تفاوتی بین عملکرد خودش (عارف وسالک طریقت دین و عرفان) و مهوش (بازیگر سینما ورقاصه بزم های کاباره ها) قائل نشده وحتی نام مهوش را به ماه وش (یعنی همچون ماه) تعبیر کرده است و نزد مهوش، اعتراف می کند که، هیچی نیست ومهوش، به عبا و قبایش نگاه نکند که او آن را، به خاطر نلرزیدن از سردی عرق شرم، پوشیده است. ملاباقر، درجای دیگری می گوید:«هرکس از گذشته اش راضی است، یا مغبون است، یا دروغگو و یا ناامید از رحمت خدا.»

مهوش گاهی اصرار دارد وانمود کند که علی منفرد مثل برادر نداشته اوست؛ اما نوع تمایلات و احساسات طرفین، چنین حسی را به مخاطب منتقل نمی کند. وقتی مهوش اصرار دارد که با مثلا برادرش (علی منفرد) درددل کند، علی منفرد به او می گوید:«اینجا لوس آنجلس نیست. جفت مان می رویم، زیر رادیکال. نمی خواهم رسوای شهر بشوم.»

سوال جدی دیگری که درمورد این اثر، قابل طرح است، این است که آیا در فیلم نیز، برخلاف شعارهای نچسبی که سر داده شده است، همانند برخی از آثار دیگر، از شخصیت زن، استفاده ابزاری نشده است؟

علاوه بر نکات قابل تأمل در محتوا و مضمون این فیلم، این اثر، از ساختار ضعیف فیلمنامه نیز، رنج می برد. سستی طرح وعدم استحکام فیلمنامه (البته، دراینجا بی ارتباط با مضمون قابل تأمل این اثر نیست که باعث مسکوت ماندن پاسخ سوالات برای مخاطب شده است)، موجب شده که بسیاری از سوالاتی که دانستن آنها، حق مخاطب است، درپایان فیلم، همچنان برای مخاطب، درهاله ای از ابهام باقی می ماند.

به عنوان نمونه، معلوم نیست چرا وقتی مهوش، می خواهد درباره خلاف های پسر ملاباقر حرف بزند و بگوید که با کشتن پدرش زمین های وقفی را تصاحب کرده است، علی منفرد به او می گوید که:«بگذار این مطالب، از جانب توسر بسته بماند.» یا دلیل حضور های وقت و بی وقت آقای صدری- رمان نویس- درمحل سکونت مهوش و نوع ارتباط او با علی منفرد معلوم نیست.
پایان بندی اثر نیز، نوعی شگرد جدید دیگر و در واقع فریب مخاطب است. مخاطب پس از حدود 90 دقیقه که وقت برای تماشای این فیلم گذاشته است، تازه متوجه می شود که همه این اتفاقاتی که در فیلم مشاهده کرده است، در ذهن مهوش در هواپیما و هنگام ورودش به ایران اتفاق افتاده است.

درخاتمه باید گفت، فیلم ماه وش، نه تنها از جنبه ساختار، دارای ضعف جدی است؛ بلکه، به رغم تلاش هایی که صورت گرفته است، دارای پیام ها و القائات یک سویه و قابل تأمل و با کمال تأسف، اثری انباشته از ابتذال کلامی و تصویری است. آیا خود این اثر و تولید امثال آن توسط فیلمسازان، نمی تواند نقش و سهم بسزایی درایجاد و یا گسترش همان وضعیتی از سینما و فضای عمومی و فرهنگی- هنری باشد که فیلمساز درتلاش برای به تصویر کشیدن (البته یک سویه) آن وضعیت بوده است؟!

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و نهم بهمن 1388ساعت 13:35  توسط تیم آریا  |