کسی بدون دستکش وارد نشود؛ یک روز پشت صحنه « آشپزباشی»

۳۰نما ـ اينجا يک رستوران است، آن سمتش يک آشپزخانه است. آن طرف پرويز پرستويي ايستاده که اين روزها يک عالم سکوت دارد و گلايه‌هايش هم نوشتني نيست و ما هم فقط مي‌شنويم، نمي‌نويسيم.

ليلي نيکونظر: اين روزها کسي خيلي ناي حرف زدن ندارد. کسي هم اعتنايي به خواست ما ندارد؛ مايي که دل‌مان مي‌خواهد يک گزارش کوتاه پشت صحنه بنويسيم. حالا اين‌جا هم که جايي جدا از دنياي آدم‌هاي ساکت محتاط اين روزها نيست که بخواهي فکر کني آدم‌ها بايد حوصله کنند و توضيحي بدهند، از حال اين روزهايشان، از کاري که دارند انجام مي‌دهند و از جايي که ايستاده‌اند. همين است که هنوز پايت به لوکيشن نرسيده، همه از پيش شرط و شروط گذاشته‌اند که حرف نمي‌زنند، حتي بعضي‌ها دل‌شان نمي‌خواهد عکسي از آنها در مطبوعات و خبرگزاري‌ها پخش شود... ما هم مي‌فهميم، غمي نيست.

 

لوکيشن جاي سردي است يعني يک جايي است که ديوارهاي آجري دارد. ما سعي مي‌کنيم جاي پايمان را کنار يک کوره محکم کنيم. يک آتشي افتاده به جان ديوارهاي کوره که گرمت مي‌کند. اينجا يک رستوران است، آن سمتش يک آشپزخانه است. آن طرف پرويز پرستويي ايستاده که اين روزها يک عالم سکوت دارد و گلايه‌هايش هم نوشتني نيست و ما هم فقط مي‌شنويم، نمي‌نويسيم. آمده‌ايم پشت صحنه سريال آشپزباشي که درست در لحظه نوشتن اين گزارش تنها چند قسمت آن پخش شده. دارند قسمت هفدهم را مي‌سازند و يک نظم و دقتي دارند که نگو... اين آقاي کارگردان بسيار دقيق و منظم و وسواسي است؛ «من هميشه اين طور کار کرده‌ام. شما اسمش را مي‌گذاريد حساسيت و دقت، اما اين بناي کار من است.» چنان با دقت زل مي‌زند به دوربين، استثنايي. همين است که اغلب کارهاي محمدرضا هنرمند از استانداردهاي رايج سريال‌هاي تلويزيوني اندکي بالاتر است. کات مي‌دهد؛ «خيلي خوب بود فرهاد، از اول اجرا کن. حيفه،» فرهاد اصلاني در نقش هومن سريال، دوباره بازي مي‌کند، از نو تمام نگاه‌ها و دقت‌ها اجرا مي‌شود اما دوباره؛ «خيلي خوب بود، يه بار ديگه،» جمعيت پشت صحنه مي‌خندند. کارگردان روي حالت‌هاي تعجب بازيگرش اصرار مي‌کند. از او مي‌خواهد شلوارش را مدام بالا بکشد و لب‌هايش را غنچه کند. اصلاني مي‌گويد؛ «اين اولين تجربه کار کمدي من در تلويزيون است و اولين تجربه کارم با محمدرضا هنرمند. تقريباً هر دو ما با هم اين کاراکتر را ساختيم. نقش متفاوتي است و به همين دليل مواظبت مي‌خواهد. اين نقش از خودم کاملاً جدا است.

موقعي که به اين سريال پيوستم، انتهاي کارم با سريال مختارنامه بود. به همين خاطر از هنرمند خواستم به من اجازه بدهد از نقشم جدا شوم. من در اين سال‌ها از کمدي پرهيز کردم چون آدم اميني پيدا نمي‌کردم. وقتي آقاي هنرمند پيشنهاد کرد، قبول کردم. حالا، هومن، اين شخصيتي که از خودم خيلي دور است، گاهي وقت‌ها واقعاً من را مي‌خنداند. همه‌اش دنبال يک موقعيتي است، سطحي و بدون جايگاه و ناموفق است. فکر مي‌کنم مي‌شود جور جذابي بازي‌اش کرد.» به اعتقاد اصلاني که اين روزها در سريال گاوصندوق هم حضور دارد، حرف اين سريال عجيب از جنس حرف روزگار ماست و تم اين کار متاثر از يک سوءتفاهم است که نمي‌توانسته بي تاثير از اين عدم درکي باشد که ما اين روزها در عرصه‌هاي مختلف مي‌بينيم. صداي زنگ موبايل بلند مي‌شود.

جمعيت يکصدا بستني مي‌خواهند. مي‌فهمي که اينجا قرارداد شده هرکس موقع فيلمبرداري موبايلش زنگ بخورد، بايد بستني بدهد. بازي فاطمه معتمدآريا تمام شده، شنيده‌ايم که او هم اين روزها سکوت اختيار کرده. اينجا و در اين لوکيشن نيست، به جايش حضور دوباره او در يک مجموعه تلويزيوني اين روزها غنيمتي است. فضاي پشت صحنه آرام و مرتب است. در واقع در يک رستوران سنتي بزرگ هستيم شبيه اغلب رستوران‌هاي سنتي، پوشيده در رنگ‌هاي گرم، پر از مخده و نيمکت‌هاي چوبي و ترکيب‌هاي فيروزه‌يي و خاکي. بالاخره فيلم‌برداري پلان قبل تمام مي‌شود.

 هنرمند و پرستويي مي‌نشينند دور يکي از ميزهاي رستوران. آشپزها يا بازيگرها در لباس آشپزها هم ايستاده‌اند دورشان. کارگردان اتفاقاً علاقه‌يي به kitchen stories ندارد. مي‌گويد به عنوان يک حرفه‌يي در کارش، متن را خوانده، تحقيق کرده، مشورت کرده و در نهايت تصميم ساختش را گرفته است. نه آشپزخانه، نه آشپزي و نه غذا برايش چندان اهميتي ندارد و به آشپزخانه‌يي که ما الان در آن هستيم، صرفاً به عنوان موقعيتي نگاه مي‌کند که قصه در آن جاري است و تنها سعي کرده کارش را درست انجام دهد. هنرمند بلند ديالوگ‌ها را مي‌خواند. پرستويي حرف‌ها و ديالوگ‌ها را براي خودش يادداشت مي‌کند و بعضي جاها را با ماژيک «هاي لايت» مي‌کند. کارگردان روي حرکت انگشت آشپزباشي‌هايش هم تاکيد مي‌کند. به بعضي‌هايشان يادآوري مي‌کند شب بعد هم مي‌توانند خودشان را در تلويزيون خانه‌شان ببينند و خوشحال‌شان مي‌کند. هنرمند معتقد است؛ «زير تيغ و آشپزباشي، دو ژانر و دو جنس مختلف کار هستند. به همين دليل نمي‌توان مقايسه‌شان کرد. از الان بسيار دشوار است اگر بخواهيم بفهميم سريال موفقي خواهد شد يا نه، عوامل زيادي در موفقيت يک کار سهيم هستند. عوامل مختلف سياسي، اجتماعي مي‌تواند به نفع يا به ضرر يک پروژه باشد. ولي قرار است همه عوامل اين پروژه تمام تلاش‌شان را بکنند براي آن‌که اين کار موفق باشد.» ضمناً مهم‌ترين دليل جذابيت اين قصه براي هنرمند، همين بوده که متن آشپزباشي به روابط خانوادگي مي‌پرداخته است.

سکانس بعدي در آشپزخانه رستوران فيلم‌برداري مي‌شود. اينجا بوي انواع غذاها پيچيده است. پر از بخارهاي خوشبو است. براي يک روزنامه‌نگار خسته و گرسنه مثل سم است. آن سوتر يک ميز چيده‌اند پر از انواع و اقسام سالاد و ترشي. قابلمه‌هاي روي گاز پر از غذاست. از پشت سر کارگردان مي‌پرسيم؛ اينجا اساساً به او خوش مي‌گذرد؟ پاسخش اين است که نخير، از اين خبرها هم نيست. فقط روز اول فيلم‌برداري خيلي غذا خورده‌اند و حالا ديگر غذازده هم به حساب مي‌آيند،

 پرهام مشيري، دستيار کارگردان، هم تاکيد مي‌کند سر اين کار، يک پنج کيلويي تا همين لحظه وزن کم کرده است. روي ديوارهاي آشپزخانه نوشته‌هاي بانمکي با مضمون «کسي رو بدون دستکش نبينم- اکبر» به چشم مي‌خورد. اکبرآقا، پرستويي خودمان، حالا بايد وارد آشپزخانه شود و چند داد سر اين آشپز- طفلکي‌ها بکشد. هيچ چيز جالب‌تر و بامزه‌تر از تمرين کردن‌هاي پرستويي نيست؛ خودش با خودش يک گوشه. فيلم‌برداري و عبور ريل از اين آشپزخانه خيلي سخت است.

حسن آقا، علي آقا و ابراهيم آقا، اينجا خودشان جدي جدي آشپز هستند. دستيار کارگردان مي‌گويد؛ «اين حسن آقا، الان ديگر خودش حسابي بازيگر شده و راه افتاده.» اينها آشپزهاي همان رستوراني هستند که اين روزها آشپزباشي در آن فيلم‌برداري مي‌شود. حسن آقا، جوجه‌ها را به سيخ کشيده و پس از فيلم‌برداري پلان، دانه دانه و داغ داغ بين افراد تقسيم مي‌کند. شکر خدا روزنامه‌نگار گرسنه هم اين وسط بي نصيب نمي‌ماند. يک روز کاري اين گروه تمام شده، با سکوت و تفاهم.