جوابيه «علي روئين‌تن» به عوامل فيلم «زم‌هرير»

خبرگزاري فارس: «علي روئين‌تن» كارگردان فيلم سينمايي «زم‌هرير» جوابيه‌اي به نامه عوامل اين فيلم نوشت.


به گزارش خبرگزاري فارس، علي روئين‌تن در نامه‌اي كه نسخه‌اي از آن را در اختيار بخش سينمايي خبرگزاري فارس قرار داده، خطاب به عوامل فيلم نوشته است:
اي كه گفتي نرو اندر پي خوبان زمانه/ ما كجائيم در اين بحر تفكر تو كجا؟
هنرمندان، بزرگان، همكاران و همراهان كارنامه سينمائي «زم‌هرير».
نامه‌تان را خواندم كه همه مردم ايران خواندند. هرچه نگاه مي‌كنم آن‌قدر اسامي‌تان بزرگ و پرافتخار و ماندگار است كه بر خود مي‌بالم، شما را مي‌شناسم يا شما را ديده‌ام يا از شما امضاء گرفته‌ام كه در آيين رونمائي «زم‌هرير» گفتم حضورتان به مثابه امضائي است كه از شما گرفته‌ام تا در بالاترين جاي تاقچه خانه‌مان كنار قرآن بگذارم تا بر خود ببالم كه هنرمندان ماناي كشور پرتمدن ايران را مي‌شناسم.
هرچند گذر زمان حمله ترك و تاتار و مغول‌ها و عرب و اين‌ها و آن‌ها نقشه ايران را لاغر كرده‌اند كه گربه‌اي نحيف از آن باقي بماند اما متفكران و هنرمندان و مردم اين گربه؛ شيرهايي هستند كه با مهر مي‌غرند. اين گربه بيشه شيراني است كه خوروششان جهاني را مي‌لرزاند و هنر نزدشان است (به قول شاعر طوس). شما آن‌قدر در تاريخ هنر اين مملكت درخشيده‌ايد و آثار ماندگار رقم زده‌ايد كه بر جريده عالم دوامتان ثبت است. پس چه نيازي به جواب حقيري چون من و فيلمي چون «زم‌هرير».
در ادامه اين نامه آمده است: «زم‌هرير» اگر بزرگ است به بزرگي حضور شماست و اظهار ارادت به كساني كه عزيزان‌شان را در قطعه شهدا خوابانيده‌اند و در همه كمي و كاستي‌ها ارزش خون‌بهاي خون عزيزان‌شان مورد شعار قرار مي‌گيرد و جز در بحران‌ها كسي نمي‌خوانندشان اگر كوچك است به حقيري من بي‌مقدار كه آن‌چنان بي‌كفايتم كه با حضور همه بزرگان هنر اين ملك نتوانستم اثري بسازم كه مورد تكفير هفت بحر انتخاب واقع نشود.
يا كودكان شهر بي‌خبرند از جنون ما/ يا اين جنون هنوز سزاوار سنگ نيست
اين را بر تارك فيلم‌نوشته‌هاي تقديمي به همه شما قلمي كرده بودم اما چه كنم كه
آنروز كه توسن فلك زين كردند/ آرايش مشتري و پروين كردند
اين گشت نصيب ما ز ديوان قضا/ ما را چه گنه، قسمت ما اين كردند
در اين نامه آمده است: به نور و نگاه زرين‌دست قسم، به طهارت رداي رامين‌فر قسم، به صداي نجفي، به رنگ رخسار خوش‌رنگ ميركياني، به صفاي دل يك دله حسين زندباف و ترنم نغمه انتظامي، به جقه ترمه ابراهيم حقيقي، به تار سبيل پرحرمت مشايخي، به دل‌دلنشين متوسلاني، به بلنداي قد آذين، به زلالي نيت پاك‌نيت، به دم گرم رويگري، به ايمان وحيد جليل‌وند، به خنده‌هاي اكبر عبدي، به كودكانگي ضيغمي، به وقار خرامان بايگان، به داغ دل جمشيد شاه‌محمدي، به خواهري مهوش صبركن، به بي‌تابي شيلا خداداد، به مومني بي‌تا بادران، به رواني هادي ديباجي، به جواني مهرداد صديقيان، به لطافت ميرطاهر مظلومي، به بغض صداي رحمان حقيقي، به حجب مريم كاوياني، به عهد وفا و سخاوت سارا خوئيني‌ها و به حرمت تمامي‌تان چه آن‌ها كه تدبير پيشه كردند و حتي از امضاء كردن هم تائيد ديگري را خواستند و من را هيچ انگاشتند و به بزرگي جد سيد ضياء هاشمي.
فقط و فقط دلم را در ميان گذاشتم و از خون كساني گفتم كه حرمت دل‌شان به جهاني مي‌ارزد و از پس‌انداز ناچيز وجودم هزينه كردم تا بتوانم فيلمي ارائه كنم كه در خور لياقت مردم و سينماي ايران باشد. (توجه به جمله «آسيد علي» در فيلم «زم‌هرير»؛ اين همه آدم اومدن دلشون رو گذاشتن وسط جايي كه اميرش منم، نه اسيرش منم. رفتم گفتم به خدا به پير، به پيغمبر، لباس فرماندهي تن من گشاده، گفتن صلاح نيست. اي گور پدر صلاح. اومدم از خودم فارغ شم، گير خودم افتادم).
روئين‌‌تن در ادامه آورده است: نشد يا نتوانستم به شكلي كه خرد و كلان مؤاخذه‌ام مي‌كنند و شما همراهان از اعاده حق‌تان برايم مي‌نويسيد. جوابي از من مي‌جوييد كه پاسخش سكوت است و عرق شرم.
در بخش ديگري از اين نامه آمده است: هوا بس ناجوانمردانه سرد است آي. و من بايد در سرماي سوزان عرق شرم بريزم و دست‌هاي عرق كرده‌ام را به سوي كساني بيرون آورم كه به اكراه دست از بغل بيرون مي‌اورند. منت‌تان بر سرم و گلايه‌هايتان بر چشم دلم و خاك پايتان توتياي دل چشمم.
سالياني است كه هر چه مي‌كنم و به هر چه مي‌زنم در بسته است. مي‌دانيد چندين تئاتر كار كردم و همين گونه شد. بسيارش اجرا نشد و اگر هم شد با اكراه و گير و گرفت. همين بود كه چندين سال است از تئاتر خداحافظي كردم. من خيلي بار است كه ديده‌ام در موقع موفقيت (كه من كمتر ديده‌ام يا نديده‌ام كه اگر موفقيت تعريفش پسنديده شدن باشد) همه سهيم بوده‌اند اما درگير و گرفت همه يا نمي‌شناختندم يا مثل پيشگو مي‌دانستند كه چنين مي‌شود. همين است كه نوشته وزين استاد سيمين دانشور همشهري‌ام را تا جان از تنم رود دوست دارم. نوشته مهجورش را «به كي سلام كنم».
به پاس جواب شما و پوشانيدن يك ذره از درياي بي‌كفايتي‌ام در «زم‌هرير» كه هفت بحر انتخاب سينماي ايران نخواستندش، بركه‌هاي سينما هم نپسندش و گودال آب و حوضچه‌هاي مرداب هم به تشبيه‌اش برآمدند تا من شرمنده زحمات و هم‌دلي و هم‌نفسي شما باشم.
پس از اتمام فيلم، تصميمي به عمل خواهم گرفت كه در حرف نباشد و نماند تا هم خستگي از جان شما بيرون شود، هم كلاه بي‌غيرتي از سر خود بردارم تا كلاه غيرت غيوران بر سرشان بماند و با كلاه سر خودشان سرخوش موفقيت و عدالت باشند.
تا آن عمل التيامي شود بر آدمي كه نمي‌تواند با چون شمايي اثري ارائه كند كه حق هنرمندانش ضايع نشود كه در «د‌ل‌شكسته» هم همين بود. در آخر باز شعر آئين رونمايي را مي‌نويسم تا روز موعود و اتمام «زم‌هرير» كه با تصميم و عملم جواب‌گوي شما باشم. تصميمي كه در وقار جواب شما باشد.
سلام
سلام بر اوج تشنگي.
سلام بر فوج عاشقان.
آي اي عابر غريبه ما درس عشق مي‌خوانيم
درس بزرگ مرگ
درسي كه ايستاده بميريم، با عشق
ما تكيه بر شهامت دريا كرده‌ايم
بي آنكه تخته پاره‌اي را به غنيمت بريم
يا صياد برق مرواريدي باشيم
ما راه مي‌رويم، بر ارتفاع نيلي دريا، بي بادبان و قايق. بي پارو
ما زنده‌ايم
تا ختم چرخ نيلوفري تا عشق.
سرماي 1388 علي روئين‌تن